تبليغاتX
آدم واری
دری وری های یک ذهن پریشان

دلم میخواد سرمو از پنجره بیرون کنم و اسمتو صدا بزنم. اونقدر بلند که همه اهالی این ساختمون کوفتی بریزن بیرون و ازم بپرسن چه مرگم شده... واسه اینکه بهم نگن نصفه شبم دست از شوخی برنمی داری اونقدر بلند داد بزنم که تارهای صوتیم پاره شن و خون از گلوم سرازیر شه. شاید اون خدایی که مادرم میگفت از رگ گردنت بهت نزدیکتره تکونی بخوره و بیدار شه، شاید هنوز زیر فشار بغضم له نشده باشه. شاید از بین این همه غریبه یکی آشنای درد من باشه. شاید...

چرا همه این سالها غلطی نکردم. چرا نمی دونستم. چرا نمیتونستم. یقه کی رو باید بگیرم؟! دستای کی رو باید بگیرم؟ چرا یکی کمکم نمیکنه راحت تر بمیرم. دارن میگیرنت... دارن از من میگیرنت... بگم بعد از تو میمیرم،نه... به مرگ راضیم ولی میمونم و درد می کشم. هیچ کی نمیدونه ....

پ.ن: ن رو دلداری میدم. میگم حرف بزن گریه کن ولی من بهت قول میدم که همه چی حداکثر تا یه سال دیگه تموم میشه. م رو دلداری میدم که پاشو یه سفر برو... من همه رو دلداری میدم. ولی هیچکدوم از این حرفا خودمو آروم نمیکنه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 3:38  توسط من و او | 
کاش بود. میومد تو اتاق. همش نق میزد که بخواب دیگه نصفه شبه. این قدر خودتو خسته نکن. کور شدی پای این... کاش بود تا ساعت یازده صبح که میشد همه خونه رو ول میکرد میومد زیر میز و تخت منو جارو میزد. کاش فقط بود... قول میدم به جای اینکه بی توجه به صدای جارو برقی سرمو زیر پتو کنم بلند میشدمو...

پ.ن: شکست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:41  توسط من و او | 
دلم تنگه...

 

پ.ن: از اینجا دوره... دور... خیلی دور...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:31  توسط من و او | 
به تشنه ای می مانم در بیایان و تو انگار سرابی. میبینمت اما دیگر باور دارم که حقیقت نداری. باور دارم که هرچه به سویت بدوم دورتر میشوی. آنقدر این باور در من ریشه دوانده که حتی اگر در آغوشت هم بگیرم میدانم که فقط خیال میکنم. و همه دلداری ای که میتوانم به خودم بدهم این است که به همین زودی ها برای همیشه از تو جدا میشوم و با ندیدنت... خیال نمیکنم که ندیدنت کمتر از دیدنت عذابم بدهد فقط داغی که نمک لبخندهای زیبایت به زخم های دلم می زند دیگر نخواهد زد. اما درد همان است که هست.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:21  توسط من و او | 

بعد از این همه ریا کردن، بعد از این همه جا نماز آب کشیدن، بعد از این همه تظاهر کردن آخرش باید پدر روحانی مرا بنشاند روبه رویش، صاف زل بزند توی چشمهایم و با وارفته ترین لبخند عالم بگوید خب فرزندم، اعتراف کن! و من درست مثل وقتهایی که حریف - با سربازی که نمیدانم یک دفعه از کجا آورده - کیشم میکند، مات می شوم. گیج می شوم. هنگ میکنم. لال می شوم.

بعد دوباره پناه ببرم به کتابهایم. به صمد بهرنگی ام. به بیگانه ام. به حافظم. به مزخرفترین آهنگهای نامجو... به همه دوستان دورم. به زبان مادری ام که کم کم دیگر نه به آن که حتی با آن فکر هم نمیکنم. خودم را حبس کنم توی چهار دیواری و هی سیگار بکشم هی فکر کنم هی سیگار بکشم هی فکر کنم هی سیگار بکشم هی فکر کنم هی بخوابم هی فکر کنم هی بخوابم هی فکر کنم... الکی!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:22  توسط من و او | 

توی راهروهای بی انتها دنبال چیزی میگردم که میدانم پیدایش نخواهم کرد. صدای پایی را پشت سرم میشنوم. به بن بست که می رسم روی پاشنه پایم می چرخم تا برگردم. پشت سرم تویی! عجیب است که مثل همیشه وجودت را احساس نکردم. شاید به خاطر خستگی زیاد و ضعف ناشی از بیماریست. شاید هم واقعا غریزه ام را نسبت به تو از دست داده ام... باید ناراحت باشم؟ یا خوشحال؟ نمیدانم نظرم درباره احساسم نسبت به تو چیست. در هر حال در این لحظه بهش فکر نمیکنم. سلامی میکنم و سریع رد میشوم. لباسی را پوشیده ای که من دوست دارم و من مثل همه احمقهای عاشق یا شاید هم عاشق های احمق مگر فرقی میکند؟ خوش دارم خیال کنم آن را به خاطر من پوشیده ای.... چرا این روزها این همه تنهایی؟ حتی تنهاتر از من... اما حاضر نیستم به خاطر خودم خلوت تو را به هم بزنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:54  توسط من و او | 
یه دست، یا انگشتای بلند و باریک و ناخنای سیاه، مثل شاخه های درختی که سوخته حلقه زده دور گلوم. چشمام سرخ شده و از حدقه بیرون زده... رنگ صورتم کبوده... دارم خفه میشم. اما انگار هیچکی اینو نمیبینه، حالمو نمیفهمه. دردمو نمی دونه. دلم میخواد عین زنهای شوهر مرده جیغ بزنم. گریه کنم. هوار بکشم. اونقدر خودمو بزنم تا بمیرم. ولی... نه! چون میشنوم... از تو بعیده... این چه قیافه ایه به خودت گرفتی... چقدر بداخلاق شدی... بیخود ادا در نیار تو خوشی زده زیر دلت... بابا طرف مشکل داره... تو چقدر گیج و ابلهی......... لبخند میزنم. با صورت کبود. با چشمهای قرمز باد کرد. با هزار تا درد.با لبخندم بیهوده فریاد میزنم آه من بسیار خوشبختم! آه من...

من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در نی لبک چوبینی

میگدازد

آرام... ارام

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:42  توسط من و او | 
- دلم بادمجون میخواد...

- هه... بادم جون؟!!!

آره. دلم میخواست الان خونه بودم. از روی اپن مادرمو میدیدمکه موهای فرفری قهوه ای رنگشو از پشت بسته، یه لباس بدون آستین گل گلی -همه لباسای مامانم گل گلی هستن - تنشه با یه شلوار ساده داره واسه شام بادمجون سرخ میکنه و زیر لب آواز میخونه. منم توی هال روی کاناپه نشستم... نه... دراز کشیدم -روی همون کاناپه خودم- نگاهش میکنم. بعد برادرم بیاد تو و یه کمی سر به سرش بزاره. اون که رفت بابام بیاد تو. روزنامشو بزاره روی اپن و نونای داغی رو که گرفته ببره تا بزاره توی سفره و درحالی که داره با هیجان یه اتفاق معمولی رو برای مادرم تعریف میکنه به بادمجوناش ناخنک بزنه. بعد بشینن با هم یه چیزی بخورن و راحت حرف بزنن و من مخوشون بشم. یهو مادرم از جا بپره و بگه اوه... بادمجونا سوخت. و من بهشون بخندم... دلم تنگ شده براشون. بد جوری.

- رویاهای دست نایافتنی یک جوان ایرانی! 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:17  توسط من و او | 

همه چیز به نمایش کمدی مضحکی میماند که سالها پیش دیده باشی و یادت نیاید که آن زمان دقیقا به چه چیزش میخندیدی. اما هنوز هم از به یاد آوردنش حس خوبی پیدا کنی...

روی تقویم دیواری خط میکشی. دور عدد پنج در ردیف تیر ماه سال نود و یک. حس میکنم این تاریخ متعلق به سالها پیش است. انگار تو هم که با پوزیشن یک جنین روی تخت دراز میکشی و روی دفترچه یادداشت کوچکی که کنار بالشم گذاشته ای خط میکشی خاطره ای بیش نیستی. حتی مسافرت آخر هفته آینده را انگار سالها پیش رفته ایم و برگشته ایم. به یاد میاورم که چادر سیاهت در باد تکان میخورد و صورتت در قاب روسری تیره؛ بی رنگ تر از همیشه به نظر میرسید. چندان هم بد نیست. ذهنم همه چیز را پالایش میکند. تلخی ها را نمیبیند و از خوبی ها لذت میبرد؛ خوبی خاطره هایی که هنوز در جریانند. نمیدانم تا سه سال دیگر زنده خواهم بود یا نه. اصلا نقشه ای... برنامه ای... فکری... برایش ندارم. تنها چیزی که میتوانم با اطمینان بگویم این است که اینجا نخواهم بود. اطرافیانم هم اینها نیستند. اما نمیدانم کجا و درچه حالم. نمیدانم وقتی این روزها را به خاطر بیاورم چه احساسی خواهم داشت... شادی؟ غم؟ افسوس؟ دلتنگی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 2:20  توسط من و او | 

همه آرزوم اینه که یه شب دیر وقت، وقتی همه عالم جز من و تو خوابیدن گوشیم زنگ بزنه. اسم تو روی صفحه بیفته. اسم تو...( ... می شنوی؟ اون. فقط اون. نه کس دیگه ای!) جا بخورم. هول کنم. از روی تخت بلند شم و کمی آب بخورم. بردارم و با صدایی که هرکاری میکنم نشون نمیده چقدر تو رو دوست دارم بگم الو... و تو بخوای منو ببینی. و بهم بگی همه اون حرفهایی رو که سالهاست حسرت شنیدنشون عمیقترین بغض زندگیم شده. بعد من بی تعارف و خجالت بزنم زیر گریه. جوری که باورت نشه. بهت بگم آخه کثافت. نمیشد کمی آدم تر بودی تا نه خودتو اذیت کنی نه منو. نمیشد؟ بهت بگم حرفات مسخره اند. ما نمیتونیم. نمیشه...

پ.ن: من یه دیوونه مازوخیستیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:27  توسط من و او | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تو اسمش راچه می گذاری؟ فوران حس تنهایی؟ سر ریز دردهای بی سرو سامان که تا چشم ازشان بر میداری از گوشه و کنار وجودت بیرون می جهند و خودت و بقیه را کلافه می کنند؟ یا فقط اعتیاد به مرض مزمن نوشتن مداوم؟ من دیگر حوصله اسم انتخاب کردن را ندارم که بس که همه چیز وحشیانه روی هم تلنبار شده، نه فقط اشیا که حتی حروف اسمها را هم با هم قاطی کرده ام و جز انبوه در هم و بر هم و مغتششی از هذیانهای بی سر و ته چیزی از فکر و احساسم باقی نمانده.
هذیانهایی که این روزها از حصار فکرها و خوابها و سکوت نیمه شبها گریخته اند و پا به حریم زندگی نیمه زنده ام نهاده اند...
زندگی من زندگی نرمال یک ادم نیست. من فقط ادای ادمها را در میاورم.

پیوندهای روزانه

آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM